می خواستم ز دست نگاهت رها شوم
از دامن طلسم سیاهت رها شوم
سعدت گرفت طالع نحسم ولی نشد
از عقرب ستاره و ماهت رها شوم
قسمت نوشته اند که بی بی شوم برات
در این حرم چو طعمه ی شاهت رها شوم
من را میان چاه دلت دفن کرده ای
این بس مرا که در دل چاهت رها شوم
سالک شدن طریقت من نیست مرشدا!
رخصت دهی که نیمه ی راهت رها شوم؟
من تشنه ی چشیدن سیبم بهشت کو؟
باشد که در عذاب گناهت رها شوم
آهت رسید بی خبر و دامنم گرفت
تا کی شود ز جادوی آهت رها شوم...