انگار وقتی دوری بیشتر دلم هوایت را می کند. برای دیدنت لحظه شماری می کنم و لحظه های بودنت را برنامه ریزی. اما به محض دیدنت تمام دل دل ها فراموش می شود و می شوی همان دوست همیشگی. انگار نه انگار که آن قدر بی قرار دیدنت بوده ام.
گاهی وقت ها خیره نگاهت می کنم تا یادم بیاید که چطور الهام شعرهایم می شوی. اما انگار اصلا مخاطب آن همه اشاره های عاشقانه نبوده ای و نیستی. اما به محض دور شدن دوباره همان آش است و همان کاسه ی لبریز از شعر.
وقتی تاس برای هر دومان یک عدد می آورد اگر روبه رویت باشم شانس بازی است و اگر دور حتا به اندازه ی دو صندلی راه داشتن دل ها به هم...
امروز که مشتاق دیدنت بودم با شنیدن صدایت تصمیمم عوض شد و سراغت نیامدم. حالا فهمیده ام که تو هم برای من همان سوژه ی نابی هستی که دلم نمی آید از دست بدهم. بعد هم یک دوست خوب برای تصمیم گیری های کاری.
با این که گمان نمی کنم این نامه را بخوانی همه ی این ها را نوشتم که عذاب وجدانت را کم کنم از این که از وقت مناسب استفاده نکردی و جسارتت را کنار دریا جا گذاشتی.
شاید هم عذاب وجدان خودم را که انتظار شنیدن چیزی را از تو داشتم که مطمئنم مشتاق شنیدنش نبودم.
فقط این را بدان که نمی خواهم تمام شوی و دلم هم نمی خواهد چیزی بیش از این باشی. تعلیقت را می خواهم ...
صمیمانه
یان