+
شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:8  . نیلوفر عاکفیان
|
بگذار تا مست همین کمترین هم بمانم... تا همیشه...
+
یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:9  . نیلوفر عاکفیان
|
می خواستم ز دست نگاهت رها شوم
از دامن طلسم سیاهت رها شوم
سعدت گرفت طالع نحسم ولی نشد
از عقرب ستاره و ماهت رها شوم
قسمت نوشته اند که بی بی شوم برات
در این حرم چو طعمه ی شاهت رها شوم
من را میان چاه دلت دفن کرده ای
این بس مرا که در دل چاهت رها شوم
سالک شدن طریقت من نیست مرشدا!
رخصت دهی که نیمه ی راهت رها شوم؟
من تشنه ی چشیدن سیبم بهشت کو؟
باشد که در عذاب گناهت رها شوم
آهت رسید بی خبر و دامنم گرفت
تا کی شود ز جادوی آهت رها شوم...
+
جمعه هشتم دی 1385ساعت 8:26  . نیلوفر عاکفیان
|
هیچ وقت نخواستم که ننویسم! این را مطمئن باشید!! راستش را بخواهید مقاصد پلیدی داشتم از بازکردن این وبلاگ که به نتیجه نرسید!! بعد هم انگیزه ام را از دست دادم... اما حالا انگار باعث شده ام کسانی هم بی انگیزه شوند از نوشتن. پس تصمیم گرفتم برگردم. شاید انگیزه ام هم برگشت! انگیزه ی آن هایی هم که به من محبت دارند... نگران آن هایی که حذف شدند نیستم. دارند چاپ می شوند یک جای دیگر دنیا! اسم مجموعه داستانم هست «این فنجان که بود؟» و اسم مجموعه شعر جدیدم «خواب سیب». خیلی هایشان همان هایی هستند که این جا خوانده اید. هروقت به زیور طبع آراسته شدند خبرتان می کنم!
فعلا چیزی برای نوشتن ندارم. عنادی هم... پس به من سر بزنید. شاید دوباره نوشتم!
+
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:25  . نیلوفر عاکفیان
|