تبليغاتX
راستی شعر مرا می خوانی؟
 

سلام! من بالاخره توانستم وبلاگ هک شده ام را پس بگیرم!

پستی که قبلا خواندید و الان وجود ندارد، از نوشته های هکر گرامی بود!!

این پست تا مدتی می ماند و بعد وبلاگ حذف خواهد شد. دنیای مجازی هم که آلوده شود، دیگر به هیچ دنیایی نمی شود امید بست...

اگر دوست دارید شعرها و قصه هایم را بخوانید، بروید سراغ کتاب فروشی ها... ارشاد اگرچه نمی گذارد همه ی آن چه را هستی، نشان دهی، اما دست کم از تو یک آدم دیگر نمی سازد...

+  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:55  . نیلوفر عاکفیان  | 

برای من عجیب، جالب و دردناک است که داستان «سه زن» برای تعداد زیادی از دوستان و دشمنان، هم ذات پنداری داشته و خیلی ها گمان کرده اند که من خواسته ام داستان زندگی آن ها را بنویسم... نمی خواهم چیزی را ثابت کنم یا کسی را از نگرانی برهانم که اگر شباهتی به شخصیتی باشد، همان به که این هم ذات پنداری تکانی بدهد و وجدانی را به درد آورد.

اما برای دیگر دوستان مخاطب این وبلاگ اعتراف می کنم که شخصیت واقعی ماجرا برایم وجود خارجی ندارد و تنها زاییده ی تخیلات من و دوستانی بوده که ماجراهایی را (البته بدون نام) برایم تعریف کرده اند.

اگر کسی خود را تا این حد نزدیک به این داستان می داند که بدا به حالش و اگر شما می توانید جاهای خالی را با کلمات مناسبی پرکنید، پیشنهاد می دهم بر مبنای استنباط شخصی خود بگذارید و دست کم مرا در رو کردن دست کسی دخیل نکنید.

باشد که زمین بر روال دیگری بچرخد...

+  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 13:2  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

در را باز مي‌كند و كنار مي‌ايستد تا سارا وارد شود. صداي موسيقي ملايمي فضاي رستوران را پركرده است. پيشخدمتي با لباس مخصوص، راهنماييشان مي‌كند تا ميز دو نفره‌ي كنار ديوار. صندلي را عقب مي‌كشد تا سارا بنشيند. پيشخدمت، ‌دولا مي‌شود و شمع روي ميز را روشن مي‌كند. روي صندلي روبه‌رو مي‌نشيند و لبخند مي‌زند. با لرزش شعله‌ي شمع، سايه‌ي مژه‌هاي بلند سارا روي گونه‌هايش تكان مي‌خورد. نگاهش را مي‌دزدد و زير لب مي‌خواند: «مرغ غمت گشتم و شد...»  سارا مي‌خندد و ادامه مي‌دهد: «حسرت تو دانه‌ي من!»

از جيب كت چهارخانه‌اي كه پوشيده،‌ يك بسته بيرون مي‌آورد و مي‌گذارد روي ميز. روبان بنفش كمرنگ روي كاغذ كاهي...سارا جيغ كوتاهي مي‌زند و دستش را به سمت هديه مي‌برد؛ دستش را توي هوا مي‌گيرد و فشار مي‌دهد. گرما تا زير پوست دستش نفوذ مي‌كند. با دست سارا گره‌‌ي روبان را باز مي كند و كاغذ كادو را پاره. بوي كاج براي يك لحظه مي‌پيچد توي هوا و در فضاي رستوران گم مي‌شود.  لرزش چيزي توي جيبش حواسش را پرت مي‌كند. دست سارا را رها مي‌كند و موبايل را مي‌آورد بيرون. سارا دارد عطر را روي روسريش امتحان مي‌كند. پيام كوتاه را كه باز مي‌كند، دلش هري مي‌ريزد پايين:« دارم دنيا را بالا مي‌آورم. شايد هم دنيا مرا...درد دارم. نمي‌خواهد بميرد. اما من مي‌خواهم، چون تو مي‌خواهي؛ بيا...».

بايد برود. يك مشكل كاري پيش آمده. اگر نرود، مجله امشب چاپ نمي‌شود. روزنامه‌نگاري كه صبح و شب نمي‌شناسد. قول مي‌دهد جبران كند. سارا اگرچه دلخور است،‌ شرايط را درك مي‌كند. قول فردا شب را مي گيرد و جعبه‌ي عطر را مي‌گذارد داخل كيف. در را باز مي‌كند و منتظر مي‌ايستد تا او خارج شود. در ماشين دربست كنار خيابان باز مي‌شود و سارا مي‌نشيند روي صندلي عقب. برايش دست تكان مي‌دهد و صبر مي‌كند تا ماشين دور شود.

 

g g g

 

با نوك بيني،‌ زنگ را فشار مي‌دهد. صداي آيفون كه مي‌آيد، در را با شانه هل مي‌دهد و وارد مي‌شود. در ورودي باز است. كفشش را در مي‌آورد و پلاستيك‌هاي ميوه را از لاي در مي‌گذارد تو. دستگيره را پشت سرش مي‌چرخاند و جعبه‌هاي پيتزا را مي‌گذارد روي اپن آشپزخانه. صداي عق زدن مي‌آيد. پشت در دستشويي مي‌ايستد و آرام صدايش مي‌كند:« كمك نمي‌خواي؟»

دوتا چشم گود رفته در صورتي استخواني بيرون مي‌آيد. بغلش مي‌كند و سرش را مي‌چسباند به سينه‌اش. سرماي پيشاني مريم، ‌پوستش را مورمور مي‌كند:«كاش شرايط اين‌طوري نبود. اون وقت مي‌تونستيم نگهش داريم. حاضر بودم هركاري بكنم تا از بين نره.»

مريم دوباره عق مي‌زند و مي‌دود  به سمت دستشويي. دم در از درد دولا مي‌شود و سكندري مي‌خورد. صبر مي‌كند تا دوباره در باز شود. دست‌هايش را دور كمر مريم حلقه مي‌كند و مي‌بردش به سمت اتاق خواب. سبك شده؛ خيلي سبك‌تر از يكي دو هفته‌ي پيش...

بوي كاج توي اتاق خواب،‌ حالش را بهتر مي‌كند. پتو را مي‌اندازد روي او و گونه‌هايش را نوازش مي ‌كند. دستش خيس مي‌شود. پيشانيش را مي‌بوسد و مي‌رود آشپزخانه. صداي ضعيف مريم را مي‌شنود كه با خودش لالايي مي‌خواند. در كابينت آخري را باز مي‌كند و يك مسكن بيرون مي‌آورد. ليوان آب‌ميوه را مي‌گذارد توي سيني و قرص راهم كنارش. جيب پيراهنش كه مي‌لرزد، سيني را مي‌گذارد روي اپن و موبايل را در‌مي‌آورد؛ با صداي آرامي مي‌گويد:« سپيده‌جان!‌ توي جلسه‌ام. همين كه تموم شد،‌ بهت زنگ مي‌زنم عزيزم.»

كت چهارخانه را در‌مي‌آورد و مي اندازد روي صندلي. سيني را برمي‌دارد و به سمت اتاق خواب مي‌رود.

 

g g g

 

قراردادها روي ميز افتاده‌اند. هركدام يك اوزاليد گرفته‌اند دستشان و دارند با دقت مي‌خوانند. هرچند خط يك بار،‌ يكي مزه‌اي مي‌پراند و بقيه از خنده غش مي‌كنند. خانم ناشر پشت كامپيوتر نشسته و مي‌خواهد طرح جلدها  را نشانشان دهد.

مريم صفحه‌هاي آخر را تند و تند ورق مي‌زند و مي‌گويد:« پس قصه‌ي آخر كو؟ اسم كتاب از روي اون انتخاب شده بود!» ناشر خيلي جدي مي‌گويد:«‌جا نداشتيم. گذاشتيمش براي مجموعه‌ي بعدي.»

سپيده مي‌زند زير خنده و مي‌گويد:«اين ديگه آخر آوانگارديه!‌ اسم كتابت مال قصه‌ي كتاب بعديه!!»

مريم مي‌پرد وسط حرف او و به مسخره مي‌گويد:« تو كه پست مدرني كشته‌ات و هنوز قصه‌اش رو ننوشته، اسمش رو گذاشتي روي جلد!»

سارا با آرنج مي‌زند به پهلوي مريم و مي‌گويد:« اين مهمه كه هممون قصه‌اش رو نوشتيم. حالا چه تو اين مجموعه‌، چه تو يك مجموعه‌ي ديگه؛ مهم اينه كه توي همه‌ي قصه‌ها هست. جاودان و باقي! مثل قلب‌هاي همه‌مون!!»

صداي خنده‌ي سه‌تايي باهم بلند مي‌شود و ناشر را هم به خنده مي‌اندازد. خانم ناشر مي‌گويد:«‌من كه نمي‌دونم چه كاسه‌اي زير نيم كاسه‌ي شما سه‌تاست. اما من هم  پشت همه‌ي بازي‌هاي زنانه‌ ايستاده‌ام!»

اوزاليدها روي ميز مي‌افتند و امضاها مي‌نشينند زير قراردادها. بوي كاج مي‌پيچد توي اتاق ناشر و خنده‌ي سه زن در سه‌جلد كتاب زنانه منتشر مي‌شود.

+  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 23:1  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

دريغ از آن‌كه زندگي در اين زمان لعنتي

به كام خود هدر دهد دقيقه‌هاي پاپتي

دريغ از آن‌كه دست من به جاي سطر بودنت

سكوت منتشر كند و جمله هاي خط خطي

اگرچه با نگاه تو پر از بهار مي‌شوم

ببين خزان چه كرده با شكوفه‌هاي صورتي

چه مي‌شود مرا؟ بگو! يقين، يقين گمشده

در آسمان شك من، ستاره اي خجالتي

نبودنت دريغ و آه، رسيدنت خيال و كي؟

بهار و فصل آمدن، چه واژه‌هاي مثبتي

به جاي فرش زير پا تمام كوچه چشم شد

فقط بگو كجا و كي؟ فقط بگو چه ساعتي...

+  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 9:37  . نیلوفر عاکفیان  | 

براي من به تو گفتن سلام كافي نيست

بگو كه گفتن اين يك كلام كافي نيست

قبول! گفتن اين يك كلام آسان است

ولي براي تو حتي قيام كافي نيست

نمي شود به نگاهت رسيد و ساده گذشت

براي تو گذر از اسم و نام كافي نيست

غزل براي تو گفتن تلاش مذبوحيست

براي وصف نگاهت كلام كافي نيست

به قرض مي‌شود از آسمان ستاره گرفت

نوشتن از مي و محراب و جام كافي نيست

براي ديدن رويت به اوج بايد رفت

فقط نشستن بر روي بام كافي نيست

به جاي ناقله بايد به دامنت آويخت

دعاو ناله و ذكر مدام كافي نيست

تمام قافيه‌ها را فداي تو كردم

ولي براي تو حتي تمام كافي نيست

 

+  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 14:20  . نیلوفر عاکفیان  | 

   

دلم بهانه‌ي شعر نگفته كرده بيا

هواي هق هق بغض شكفته كرده بيا

كسي براي زمستان دعا نمي‌خواند

تو خود بگو كه زمستان چقدر مي‌ماند؟

مگر نه اين كه بهار انتظار مي خواهد؟

دل شكسته‌ي ما هم بهار مي‌خواهد

دعا و گريه و نجوا بگو بگو تا كي؟

در انتظار كمي گفت و گو بگو تا كي؟

ببين دعاي فرج را ز حفظ مي‌خوانيم

فقط به پاي عمل مي‌رسيم و مي‌مانيم

 بيا بيا ز شب بي‌ستاره ديدن كن

بيا و در شب ما يك چراغ روشن كن

بيا كه خط زمستان هنوز جا دارد

براي نقطه‌ي پايان هنوز جا دارد ....

+  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:23  . نیلوفر عاکفیان  | 

از چراغ های قرمز می گذرم

              تا در چشمان تو سبز شوم

تو اما تنها

       مرا می کاری

       مثل همیشه

و مداد سبز

    حفره ی نبودنت را

        -زیر چشمانم-

                  سیاه می کند

 

+  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:52  . نیلوفر عاکفیان  | 

تو خورشیدی و من ماهم، قبول است؟

تو مثل کوه و من کاهم، قبول است؟

فقط یک مرحمت کن، زود برگرد!

تو را من چشم در راهم، قبول است؟

+  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:7  . نیلوفر عاکفیان  | 

یک روز، مقدسی چو نام زرتشت

یک روز، چنان سرکش و یاغی چون مشت

تکلیف جناح عشق را روشن کن

تعلیق وجودیت مرا خواهد کشت

+  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 10:16  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

یک حادثه ی عجیب، بد چیزی نیست

یک روزه ی ترک سیب، بد چیزی نیست

یک لحظه اگر نگاه تو بگذارد

یک زندگی نجیب، بد چیزی نیست

+  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:53  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

کنارم ایستاده سرو بالا

و پشت عکسمان تصویر دریا

نگاه من پر از باران تازه

و تو آن سوی لنز دوربین ها

+  شنبه نهم تیر 1386ساعت 17:50  . نیلوفر عاکفیان  | 

هزار جهد بکردم...
+  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 22:52  . نیلوفر عاکفیان  | 

الن عزیز!

انگار وقتی دوری بیشتر دلم هوایت را می کند. برای دیدنت لحظه شماری می کنم و لحظه های بودنت را برنامه ریزی. اما به محض دیدنت تمام دل دل ها فراموش می شود و می شوی همان دوست همیشگی. انگار نه انگار که آن قدر بی قرار دیدنت بوده ام.

گاهی وقت ها خیره نگاهت می کنم تا یادم بیاید که چطور الهام شعرهایم می شوی. اما انگار اصلا مخاطب آن همه اشاره های عاشقانه نبوده ای و نیستی. اما به محض دور  شدن دوباره همان آش است و همان کاسه ی لبریز از شعر.

وقتی تاس برای هر دومان یک عدد می آورد اگر روبه رویت باشم شانس بازی است و اگر دور حتا به اندازه ی دو صندلی راه داشتن دل ها به هم...

امروز که مشتاق دیدنت بودم با شنیدن صدایت تصمیمم عوض شد و سراغت نیامدم. حالا فهمیده ام که تو هم برای من همان سوژه ی نابی هستی که دلم نمی آید از دست بدهم. بعد هم یک دوست خوب برای تصمیم گیری های کاری.

با این که گمان نمی کنم این نامه را بخوانی همه ی این ها را نوشتم که عذاب وجدانت را کم کنم از این که از وقت مناسب استفاده نکردی و جسارتت را کنار دریا جا گذاشتی.

شاید هم عذاب وجدان خودم را که انتظار شنیدن چیزی را از تو داشتم که مطمئنم مشتاق شنیدنش نبودم.

فقط این را بدان که نمی خواهم تمام شوی و دلم هم نمی خواهد چیزی بیش از این باشی. تعلیقت را می خواهم ...

صمیمانه

یان

 

+  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:11  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

نور که افتاد داخل آینه چشم هایش را بست و منتظر ماند. صدای رعد بلندتر از آنی بود که تصور می کرد. یک تکه پنبه از روی میز برداشت و خط خوردگی پشت چشم چپ را پاک کرد. رد مداد سبز روی پلکش جا مانده بود. نگاهی به پشت چشم راست انداخت و مداد را در همان امتداد اما برعکس، پشت پلک چپ کشید. رعد و برق بعدی رنگ چشم هایش را روشن تر نشان داد. فرچه ی رژ گونه را انداخت داخل کشو و رژ را گذاشت توی کیف. هنوز در کشو را نبسته بود که نگاهش روی بسته ی سیگار ثابت ماند. دستش را برد جلو و سیگار را لمس کرد. نگاهی به ساعت انداخت و در کشو را بست. مقنعه ی سبز را از روی میز اتو برداشت و سر کرد. صاف کردن لبه ی مقنعه چند ثانیه طول کشید. کیف را از روی میز برداشت و انداخت روی دوشش. چراغ اتاق را که خاموش کرد، دوباره برگشت سمت میز. در کشو را باز کرد و در تاریکی دنبال بسته ی سیگار گشت. در کیف باز شد و سیگار افتاد داخل کیف. کلید خانه هم از روی جاکلیدی دیواری پرت شد کنار آن و سوئیچ را برداشت.

...

دور برف پاک کن را زیاد کرد. صدای ضبط بلند بود. خیلی وقت بود که این ترانه را گوش نکرده بود. امشب اما وقتش بود. دلش نمی آمد بی بهانه بشنودش. شیشه را پایین کشید. اگر مجبور نبود به خیابان نگاه کند، چشمانش را می بست و می گذاشت صدای آهنگ و قطره های باران روی صورتش بنشینند. یاد مداد سبز افتاد و شیشه را کشید بالا. از تصور قاطی شدن سبز چشم و صورتی گونه خنده اش گرفت. دست کرد توی کیف تا دستمال پیدا کند. به جای دستمال، سیگار آمد توی دستش. دست خالی را بیرون کشید و کیف را هل داد عقب. نمی دانست پشت فرمان می تواند سیگار را روشن کند یا نه. تا به حال از فندک ماشین استفاده نکرده بود. 

راهنما را زد و پیچید توی کوچه. کوچه خلوت تر از همیشه بود. ماشین را جلوی در پارک کرد. صبر کرد تا سومین دور آهنگ هم تمام شود. سوئیچ را چرخاند. نامه را از داخل داشبورد برداشت. زیپ کیف را بست و پیاده شد. باران کم شده بود. نامه را گرفت زیر مقنعه و زنگ اول را زد.

...

-          روز تعطیلتان را خراب کردم.

خنده اش گرفت. آن جا اصلا به روز تعطیل نمی خورد. فکرش را هم نمی کرد که این همه آدم توی شرکت باشند. احساس کرد سبزی پشت چشمش توی ذوق می زند. کیف را از روی پا برداشت و از جا بلند شد.

-          حالا چه عجله ای دارین؟ اجازه می دادین برایتان چیزی می آوردم. چایی، قهوه ای ، سیگاری!

صدای خنده اش در اتاق پیچید.

-          برای ما که روزهای تعطیل سیگار آزاده!

کیفش را محکم به خودش فشار داد و تشکر کرد. مطمئن بود که در کیف را باز نکرده. خودش هم باورش نیم شد یک بسته سیگار در کیفش باشد. سرش را انداخت پایین. خداحافظی کرد و با عجله به سمت در رفت.

-          زحمت نکشین. خودم می رم.

-          اختیار دارین. شما زحمت کشیدین. ما که تعطیلی نداریم، ولی روز تعطیل شما، مجبورتون کردیم بیاین شرکت. اضافه کاریتون محفوظه!

خودش را انداخت تو ماشین و به سرعت دنده عقب گرفت. ترانه ی قدیمی چهارمین دورش را شروع کرده بود. پشت اولین چراغ قرمز، زیپ کیف را باز کرد. شیشه پایین بود. قطره های باران از روی گونه هایش لیز می خوردندو سیگار را نمدار می کردند.

 

 

+  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:5  . نیلوفر عاکفیان  | 

آه ای یقین گمشده...
+  چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:20  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

 

لالالا دختر نارنج و ترنجم

اومده خواب توی چشمای تو کم کم

شده آسمون پر از ستاره حالا

لالالا دختر نازم لالالالا

شازده با اسب سفیدش توی راهه

حریف هفت تا دیو زشت و سیاهه

تو توی خوابی ولی باد که بیداره

بوی عطر تنتو براش میاره

نقره پاشه آسمون مهتابه امشب

ماه تو پیشونی تو می تابه امشب

لالالاماه پیشونی چشماتو قربون

صد ستاره برا چشمات بلا گردون

 

دختر شاپریون چشماتو وا کن

خودتو تو حوض نقره ای نگا کن

تو تو خوابی که میاد شازده سراغت

به دل دیو سفید می مونه داغت

گیسوهات گلابتون تو باد پریشون

می باره از آسمون نم نم بارون

سرمه ی چشماتو برق شب کشیده

داره سر می زنه کم کمک سپیده

تو ولی تو خواب نازی لالالالا

چشم بد دور بشه از این قد و بالا

 

تموم شب خواب باغ گل ببینی

یه بغل گل برا شاهزاده بچینی

رو سرت تاج گل میخک و مریم

نشینه توی چشات غبار شبنم

دندونات ردیف مروارید دریا

رو لبات خنده باشه لالالالالا

 

لالالا لالایی خوندن دیگه بسه

تموم شاهزاده های شهر قصه

به فدای تار گیسوی سیاهَت

لالالا دخترکم بخوابه راحت

 

+  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 10:7  . نیلوفر عاکفیان  | 

یه ماهی هست بهت محل نذاشتم

گوشی رو به اسم تو برنداشتم

 

نه میل زدم، نه هیچ پیام کوتاه

 

فقط خودم رو می زدم به اون راه

 

انگاری اصلا نبودی از اول

 

تو شعرای من نبودی از اول

 

مخاطبم یه آدم نوعی بود

 

می شد فراموشش کنم زود زود

 

 

 

قول داده بودم که تمومت کنم

 

کمتر از این وقتو حرومت کنم

 

فکر نکنم به نی نیای چشمات

 

غزل نگم هی به هوای چشمات

 

چه کاریه دل رو به نامت زدن

 

ساز و دهل به یاد بامت زدن

 

روزامو خالی کردم از نگاهت

 

شبات هم ارزونی روی ماهت

 

دیگه به جای زنگ اس ام اسم

 

می رم به خونه زندگیم می رسم

 

ریمل آبیمو گذاشتم کنار

 

نگاهمو برات نکردم خمار

 

اسمتو خط کشیدم از تو شعرام

 

تموم شدی برای من، یک کلام!

 

 

رها شدم بدون درد وجدان

 

بدون شرمندگی از این و آن

 

 

 

یه چند روزی بدون مشکل گذشت

 

بدون اضطراب و دل دل گذشت

 

اما یه روز انگاری یک هفته بود

 

مصرف سیگارام بالا رفته بود

 

اوضاع فکرای محالم کساد

 

دوزاری هیچ کسی هم نیفتاد

 

می چرخیدم تو وبلاگم دیر و زود

 

اما خدا شاهده حسش نبود

 

قدم قدم حوصله ها سر می رفت

 

روز و شب از شمارشم در می رفت

 

 

 

یه شب که دود کردمت از رو ایوون

 

ستاره افتاد تو شب آسمون

 

خواب اومد و چشمامو  برد به یغما

 

افتادی ناگهان میون رویا

 

اومدی و مهمون خوابم شدی

 

درمون روزای خرابم شدی

 

 

 

شکوفه داد دوباره باغ شعرات

 

غزل شدی، ترانه گفتم برات

 

+  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:41  . نیلوفر عاکفیان  | 

باران می بارد

از پشت چهره ی خندان یاهو نگاهم می کنی

دو روز دیر کردی به دنیا آمدنم را

( اگر چه هفت مقدس است

برای به دنیا آمدن تو

و برای من- به خاطر تو-...)

و من زیر قولم نخواهم زد

بی هیچ پیام کوتاهی

دستم به سمت نامت نخواهد رفت

حتا اگر دودت کنم

از جیره ی بنفشه تا سال دیگر

زیر باران سرشار شمال

در سیاهی شب

با فندکی خاموش...

 

+  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 12:19  . نیلوفر عاکفیان  | 

دیر آمده ای رمز عبورت پس کو؟

تاریخ ولادت و صدورت پس کو؟

بی نام و نشان نمی شود این جا ماند

ای عشق! مجوز حضورت پس کو؟

+  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:38  . نیلوفر عاکفیان  | 

چشم هايم را مي بندم
نشسته اي در سياهي پلك ها
گونه ام را مي بوسد
گرماي لب هايش
با شيريني نگاه تو مي آميزد
و تا آسمان آرام خواب
همراهيم مي كند
+  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 10:15  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست...

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

+  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 17:12  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

اگرچه آشنای سال هایید

هنوز اما برای من "شما"یید

و بعد از اسمتان پس وند "آقا"ست

شود هر شب به خواب من نیایید؟

+  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 17:16  . نیلوفر عاکفیان  | 

آن که بی باده کند جان مرا مست ( این روزها) کجاست؟
+  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:24  . نیلوفر عاکفیان  | 

چه شود به چهره ی زرد من

نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من

به یکی نظاره دوا کنی...

+  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:8  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

بگذار تا مست همین کمترین هم بمانم... تا همیشه...

 

 

+  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:9  . نیلوفر عاکفیان  | 

 

 

 

می خواستم ز دست نگاهت رها شوم

از دامن طلسم سیاهت رها شوم

سعدت گرفت طالع نحسم ولی نشد

از عقرب ستاره و ماهت رها شوم

قسمت نوشته اند که بی بی شوم برات

در این حرم چو طعمه ی شاهت رها شوم

من را میان چاه دلت دفن کرده ای

این بس مرا که در دل چاهت رها شوم

سالک شدن طریقت من نیست مرشدا!

رخصت دهی که نیمه ی راهت رها شوم؟

من تشنه ی چشیدن سیبم بهشت کو؟

باشد که در عذاب گناهت رها شوم

آهت رسید بی خبر و دامنم گرفت

تا کی شود ز جادوی آهت رها شوم...

+  جمعه هشتم دی 1385ساعت 8:26  . نیلوفر عاکفیان  | 

هیچ وقت نخواستم که ننویسم! این را مطمئن باشید!! راستش را بخواهید مقاصد پلیدی داشتم از بازکردن این وبلاگ که به نتیجه نرسید!! بعد هم انگیزه ام را از دست دادم... اما حالا انگار باعث شده ام کسانی هم بی انگیزه شوند از نوشتن. پس تصمیم گرفتم برگردم. شاید انگیزه ام هم برگشت! انگیزه ی آن هایی هم که به من محبت دارند... نگران آن هایی که حذف شدند نیستم. دارند چاپ می شوند یک جای دیگر دنیا! اسم مجموعه داستانم هست «این فنجان که بود؟»  و  اسم مجموعه شعر جدیدم «خواب سیب». خیلی هایشان همان هایی هستند که این جا خوانده اید. هروقت به زیور طبع آراسته شدند خبرتان می کنم!

فعلا چیزی برای نوشتن ندارم. عنادی هم... پس به من سر بزنید. شاید دوباره نوشتم!

+  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 23:25  . نیلوفر عاکفیان  |